اجراي ونکوور استثنايي بود
- Nov 6, 2019
- 10 min read
Updated: Nov 20, 2019
تازه ترين کار هوشنگ توزيع که نگاهي شاعرانه و هنري به زندگي فريدون فرخزاد است، شاعر نقرهاي نام دارد که تا کنون ده اجراي موفق در کانادا و آمريکا داشته و مورد تحسين تماشاگران و منتقدان قرار گرفته است. به بهانه اجراي شاعر نقرهاي در تاريخ 27 اکتبر در Centennial Theatre ونکوور، گپ و گفتي صميمانه و متفاوت با هوشنگ توزيع داشتيم که اميدواريم مورد توجه شما قرار گيرد. هوشنگ توزيع، نويسنده و کارگردان اين نمايش است و ايفاي نقش شخصيت اصلي يعني فريدون فرخزاد را هم به زيبايي تمام و تاثير گذاري کامل بر عهده دارد.

چه احساسي نسبت به اجراي ديشب شاعر نقرهاي در ونکوور داريد ؟
اجراي ديشب که دهمين اجراي شاعر نقرهاي بود، به قول بعضي از بچهها بهترين اجرا بود. شايد بعضيها بگويند ما بعد از هر اجرا همين را ميگوييم. اين ويژگي و ذات وجودي تئاتر است چون يک موجود زنده است. تئاتر فيلم نيست که پس از ساخته شدن بدون تغيير باقي بماند. تئاتر اين شانس را دارد که رشد کند و در اين راه به تعالي برسد. در طول اين ده اجرا هر بار سعي کردهايم که ضعفها را شناسايي و در اجراهاي بعدي با قدرت بيشتري با مخاطب ارتباط برقرار کنيم.
ولي بدون تعارف اجراي ديشب در ونکوور اجرايي استثنايي بود. شايد دليلش اين باشد که تماشاگران ما در کانادا کمي فرهنگي تر هستند. در اجراي فستيوال تيرگان در تورنتو، در اواخر نمايش وقتي تماشاگران پيام نمايش را گرفتند بلند شدند و شروع کردند به تشويق و دست زدنهاي طولاني به نحوي که ما حتي نتوانستيم چند دقيقه آخر اجرا را ادامه دهيم.
ديشب اينجا در اجراي ونکوور همان اتفاق افتاد اما ما به خاطر تجربهاي که از تورنتو داشتيم اجرا را تا آخر ادامه داديم و تماشاگران هم متوجه شدند که نمايش هنوز تمام نشده است. البته از نظر مفهومي، نمايش تمام شده بود و پيام را منتقل کرده بوديم ولي ما بايد نمايش را با يک رقص زيبا و پر معني ميبستيم. اين رقص پاياني، رقص ققنوس بود که وقتي فريدون فرخزاد جانش را از دست ميدهد، ققنوس ميآيد او را از زير خاکسترش بلند ميکند و بعد هم ترانه: اي شرقي غمگين را دسته جمعي و بدون موزيک ميخوانيم.
اجراي ديشب واقعا عالي و سرشار از شور و انرژي بود. فکر ميکنم هم وطنان عزيز ونکووري من پنج دقيقه روي پا ايستاده بودند و دست ميزدند و ما را مورد لطف و محبت خودشان قرار دادند. اجراي ونکوور واقعا تجربه فوق العادهاي بود.
چه ويژگي خاصي آقاي فرخزاد داشتند که ايشان را انتخاب کرديد ؟ آيا آشنايي شخصي با ايشان داشتيد؟
من آشنايي بسيار کمي با شخص ايشان داشتم اما شايد به دو دليل آقاي فرخزاد را براي بردن روي صحنه انتخاب کردم. دليل اولش خيلي تصادفي بود. حدود پانزده، بيست سال پيش، يکي از دوستان تئاتري من که چهره ايشان خيلي شبيه مصدق است و با من در بوي خوش عشق و چندين نمايش ديگر کارکرده به من گفت آرزو دارد بتواند در نمايشي نقش مصدق را بازي کند. در همان زمان شخصي نمايشنامهاي را نوشته بود به اسم ملاقات در سلطنت آباد که يک ملاقات خيالي بين شاه و مصدق در زندان خانگي مصدق در احمد آباد مستوفي بود و از من خواست که نقش شاه را بازي کنم. من اصلا تصور اينکه بتوانم اين نقش را بازي کنم نداشتم به خصوص که بازي کردن نقش يک شخصيت معروف که مردم او را ميشناسند و ميدانند چطور راه ميرود و چطور حرف ميزند کار سختي است و ريسک بزرگي براي بازيگر محسوب ميشود. اما من چون هميشه عاشق بازي کردن نقشهاي متفاوت هستم که تماشاگر را به فکر کردن و چالش ذهني دعوت ميکند، قبول کردم که اين نقش را بازي کنم. مدتي رفتيم تمرين کرديم و اتفاقا اين نمايش خوب از آب درآمد. از يک گريمور سوئيسي هم استفاده کرديم که چهره پردازي اش واقعا حرفهاي و حيرت انگيز بود.
ايننمايش تعداد اجراي کمي داشت. کلا دوازده اجرا بود و عليرغم موفقيتش ادامه پيدا نکرد. يادم ميآيد که اجراي دوم ما در دانشگاه تورنتو بود. موقعي که من به عنوان شاه روي صحنه ميآمدم، حيرت تماشاگر را با صداي نفسشان ميشنيدم و با تمام وجودم انرژي آنها را ميگرفتم و اعتماد به نفسم براي اجراي نقش دشواري که بر عهده داشتم دوچندان ميشد.
اين داستان گذشت تا اين که حدود هشت، نه سال پيش کارگردان جوان و با استعدادي در لس آنجلس که من قبلا در يکي از فيلمهاي او به اسم America so Beautiful بازي کرده بودم پيش من آمد و گفت سناريويي بر اساس زندگي فريدون فرخزاد نوشته است و ميخواهد که من اين نقش را بازي کنم. اول شوک شدم و گفتم من چه ربطي به فريدون فرخزاد دارم؟ گفت: به شاه هم ربطي نداشتي ولي من اون اجرا را ديدم و خيلي خوشم آمد. از من خواهش کرد که اين نقش را هم امتحان کنم.
قبول کردم ولي گفتم من نه استعداد رقص دارم نه استعداد آواز خواني. گفت نه صحنه رقص در سناريو هست نه آواز خواني. زنگ زد يک گريمور آمد خانه من و با تلفن دستي اش في البداهه فيلمي گرفت و آن را براي تهيه کننده آلماني که قبول کرده بود نيمي از سرمايه لازم را فراهم کند فرستاد. آنها اين ويديو ساده را ديدند و قرار شد که بدون دستمزد در برلين يک نمونه هفت، هشت دقيقهاي از فيلم را بسازيم. اين فيلم کوتاه را به عنوان نمونه، هشت روزه در برلين ساختيم و قرار بود تا نهايي شدن کار هيچ کس آن را نبيند. من و همسرم و دخترم و چند نفر از عوامل توليد وقتي فيلم را ديديم همگي از نتيجه آن و شباهت زياد چهره، لحن صدا و اجراي من به فريدون فرخزاد حيرت زده شديم. البته ساخت اين فيلم به دليل عدم تامين مالي پيش نرفت اما اولين جرقه در ذهن من بود که روزي خودم نمايشنامهاي بنويسم و اين نقش را بازي کنم.
زمان گذشت تا اينکه من حدود 5 سال پيش آخرين نمايشم را به اسم سورپرايز پارتي يا آچمز در حدود يک سال و نيم در شهرهاي مختلف اجرا کردم و بعد از آن نمايش آنقدر خسته شده بودم که تصميم گرفتم مدتي کار نکنم. اما حدود سه سال پيش يکي از دوستانم به من گفت که چرا ديگر کار تئاتر نمي کني؟ ميگفت مردم بازي تو را دوست دارند و منتظر هستند کار جديدي از تو ببينند و به من پيشنهاد کرد يک تئاتر يک نفره ( One Man Show) اجرا کنم.اين صحبتهاي دوستم براي من که دلتنگ صحنه بودم تلنگري شد که برگردم و دليل دومي بود که دوباره به فريدون فرخزاد فکر کنم.

از خيلي از بازيگران ميشنويم و ميخوانيم که اعتقاد دارند صحنه تئاتر انرژي و کشش خاصي دارد که نمي توانند از آن جدا شوند و ترکش برايشان سخت است. براي هوشنگ توزيع هم همينطور است؟
راستش به نظر من هم اينکه خاک صحنه آدم را ميگيرد و زمين گير ميکند درست است. صحنه تئاتر چيز عجيبي است. دوربين اصلا اينطور نيست مخصوصا دوربين تلويزيون. من سالها کار تلويزيون ميکردم و چندين برنامه تلويزيوني داشتم اما هيچوقت احساس عميق و خالصي که در تئاتر هنگام برقراري ارتباط مستقيم و شنيدن صداي نفس تماشگران وجود دارد را نمي توانيد با قرار گرفتن جلوي دوربين بي جان مقايسه کنيد. بازيگري تئاتر مانند رفتن به ميدان جنگ است ولي جنگي که با عشق ميروي و آن عشق است که سخت ترين لحظات را برايت به شيرين ترين خاطرات زندگي تبديل ميکند.حتي اگر در اين جنگ کشته شوي، هميشه در يادها و قلبها باقي خواهي ماند.
اگر موافق باشيد برگرديم به شاعر نقره اي. چه شد که از ايده يک اجراي تک نفره به تئاتري رسيديد که در آن چندين بازيگر و رقصنده در کنار شما هنرنمايي ميکنند؟
هيچ کس براي فريدون فرخزاد کاري نکرده بجز يک شاعر که اصلا طرفدار فرخزاد هم نبوده ولي يک کتاب مينويسد که کتاب ارزشمندي است و به او درود ميفرستم. وقتي داشتم به طراحي نمايش فکر ميکردم، به دليل شخصيت و سابقه هنري فريدون فرخزاد احساس کردم براي خلق فضاي واقعي و انتقال پيام به تماشاگر، جاي موزيک و رقص هم خالي است. براي همين يک پيانيست و رقصنده را هم به تيم اجرا دعوت کردم. به تدريج به اين نتيجه رسيدم که اين نمايش ميتواند اجرايي بزرگتر باشد. امروز گروه ما با نه نفر و در برخي از شهرها با دوازده نفر به روي صحنه ميرود. در ونکوور دو نفر از هنرمندان باله ملي پارس در کنار ما بودند که کارشان بسيار زيبا بود.
خيلي از ما ايرانيها با فريدون فرخزاد، آثارش و افکارش تا حدودي آشنايي داريم. سئوالي که دارم اين است که شما در اين مدت که براي نوشتن نمايشنامه شاعر نقرهاي تحقيق ميکرديد و بعد هم خودتان آن را بازي کرديد، حالا فريدون را چگونه آدمي ميشناسيد؟
به نظر من فريدون فرخزاد خيلي جلوتر از زمان خودش بود. کلا خانواده فرخزاد اين طور بودند. بايد اعتراف کنم که من عاشق فروغ فرخزاد بودم و هنوز هم هستم. عشقي است افلاطوني. هرگز نديدمش ولي عاشقش شدم و شعر هايش را از نوجواني با جان و دل ميخواندم و حفظ بودم.
اما شايد من در کل پنج دقيقه با فريدون فرخزاد حرف نزده باشم. سالها پيش وقتي ما نمايش بوي خوش عشق و يکي دوتا نمايش ديگر مثل سهم ما از خانه پدري را روي صحنه داشتيم، فريدون در لس آنجلس کار ميکرد و به يکي از دوستان مشترک مان که طراح صحنههاي ما بود گفته بود که به آقاي توزيع از قول من پيغام بده که يک نمايشنامه بنويسد و من و شهره و خودش برويم روي صحنه و من نقش پسرشان را بازي کنم!

آن زمان شناخت زيادي از فريدون نداشتم و اين حرف برايم خيلي عجيب بود و آن را جدي نگرفتم. اما اگر شناختي که امروز از فريدون فرخزاد دارم را آن روز داشتم حتما پيشنهادش را قبول ميکردم و خودم به تئاتر دعوتش ميکردم. با اين کار شايد مسير زندگي اش عوض ميشد و هنوز پيش ما بود. فريدون از دنياي ناسالم کابارهها متنفر بود و در جستجوي راه گريزي بود و اگر به تئاتر ميآمد ميتوانست خلاقيت و استعداد اصيل و نابش به موسيقي را در تئاترهاي موزيکال به اوج برساند.
فريدون فرنگ را ديده بود و برگشته بود به ايران.بسياري از اين مدرنيتهاي که در ايران وجود دارد مديون همين آدم هايي هست که رفتند فرنگ و برگشتند. البته منظورم آدمهايي نيست که رفتند فرنگ تا برگردند و براي مردم قيافه فرنگي بگيرند.آدم هايي که برگشتند تا به مردم خدمت کنند.
به نظر من ويژگي ديگر فريدون فرخزاد اين است که آدم بسيار صادق و باهوشي بود. آدمي با ضريب هوشي او اگر در بانک کار ميکرد امروز يک بانکدار بزرگ بود. اگر معمار ميشد حتما معمار معروفي ميشد. فرخزاد اگر آدمي بود که به پول اهميت ميداد ميتوانست با اين ضريب هوشي يک مولتي ميليونر بشود. ولي ماديات براي او مهم نبود.
آيا شخصيت ديگري در ايران هست که شما دوست داشته باشيد روزي زندگي اش را به نمايش تبديل کنيد؟
بارها فکر کردم که شهره نقش فروغ را بازي کند يا به صورت صوتي شعر هايش را بخواند ولي هنوز اين اتفاق نيفتاده است. شايد هم خودم روزي شاملو را بازي کنم.
خيلي هم دلم ميخواهد زندگي رضا بيک ايمانوردي را بازسازي کنم. زماني او را در لس آنجلس ديدم که کاميون ميراند ولي حاضر نبود ديگر بازي کند. خيلي مظلوم بود و سينما بيرحمانه از اين آدم سؤ استفاده کرده بود.
دوستداريد زماني نمايشي در ايران اجرا کنيد؟
صد در صد و برايش روزشماري ميکنم.
سبک بازي کدام يک از بازيگران ايراني را ميپسنديد؟
پرويز پرستويي، رضا کيانيان و نويد محمد زاده بازيگرهاي مورد علاقه من هستند.
شما در سينما هم بسيار موفق و فعال بوديد.کارگردانهاي مورد علاقه شما در سينما چه کساني هستد؟
صحنه تئاتر گيرايي خاصي مثل زندگي تک تک ما آدمها دارد که در سينما آن را کمتر ميشود ديد. البته من به سينما خيلي علاقه دارم ولي سينماي کوروساوا. سينمايي که جادو کند و معناگرا باشد. فيلمهاي اوليه کاپولا را خيلي دوست دارم. به نظرم کاپولا پيغمبر سينما است ولي جان فورد نقش پدر سينماي آمريکا را دارد. اسکورسيزي کارگردان خارق العادهاي است. کارگردانهاي جوانتري هم هستند که ممکن است خيليها آنها را نشناسند ولي اينها بنيان گذاران سينماي اصيل در دنيا هستند.
محبوب ترين فيلمهاي سينما براي شما کدامها هستند ؟
کاگه موشا و رَن از کوروساوا و قسمت اول پدر خوانده عالي هستند. اسپارتاکوس، اديسه فضايي و کلا تمام کارهاي استنلي کوبريک را دوست دارم. حتي از ديدن فيلم آخرش چشمان کاملا بسته (Eyes Wide Shut) که خيليها آن را دوست نداشتند من واقعا لذت بردم.درخشش (The Shining) را هم دوست دارم. از بعضي از فيلمهاي سرگرم کننده هم لذت ميبرم. به عنوان مثال عاشق Singin in the rain هستم.
کارگردان ايراني سينمايي مورد علاقه شما کيست؟
در سينماي ايران کيارستمي را خيلي دوست دارم مخصوصا مصاحبه هايش را چون ميشود از آنها کلي مطلب ياد گرفت. مدتي پيش کتابي از ابراهيم گلستان خواندم به نام نوشتن با دوربين. فلسفه و معناي نهفته در عنوان کوتاه اين کتاب شايد از خيلي از فيلمهاي سينمايي مدعي ارزنده تر و عميق تر باشد. شما فيلم و سناريو را با دوربين مينويسيد نه با قلم و کاغذ، مثل تئاتر که بايد فضا را خلق کنيد.
هوشنگ توزيع اگر بازيگر نمي شد دوست داشت چه حرفهاي داشته باشد؟
دوست داشتم معمار بشوم و چيزي ميساختم. در کودکي قبل از تئاتر به مجسمه سازي و نقاشي علاقمند بودم و بعد شروع کردم به نوشتن داستان. در سنين کم بازيگر شدم ولي قبل از آن قصه مينوشتم و به مجلهها ميدادم که چاپ هم نميکردند چون احتمالا داستانهاي يک نويسنده کم سن سال را اصلا نميخواندند!
اگر اجازه بدهيد کمي درباره فضايي که بر رابطه حرفهاي شما و همسرتان برقرار است هم کنجکاوي کنيم. خانم شهره آغداشلو را چگونه بازيگري ميبينيد و آيا خط فکري شما دو هنرمند زير سقف خانه با يکديگر هم خواني دارد؟
شهره زن آزاده و بازيگر خارق العادهاي است. من به زواياي بازيگري شهره آگاه هستم. صادقانه بگويم من بازيگري مثل شهره در عمرم نديدم. من بازيگرهاي زن ايراني را دوست دارم. مثلا سوسن تسليمي دوست من است و بازي اش را ميپسندم. نميخواهم بگويم شهره از همه بهتر است اما زحمتي که براي نقشش ميکشد تحسين برانگيز است. شهره هم عاشق کارش است و هم استعداد زيادي در بازيگري دارد. ولي شايد مهمترين تفاوت شهره با بقيه بازيگران اين باشد که وقتي نقشي را قبول ميکند، فقط به هنر بازيگري که دارد اکتفا نمي کند. بلکه براي آن نقش مدتها وقت ميگذارد، به دقت درباره اش تحقيق ميکند و سعي ميکند تمام زواياي پيدا و پنهان آن شخصيت را بشناسد و با آن ارتباط کامل برقرار کند.
ما چندين و چند سال با هم کار کرديم. اگر شهره نبود من الان اينجا نبودم و اگر من نبودم شايد شهره در اين مقام نبود. ما سي سال هست که با هم کار ميکنيم. در ايران هم با همکارميکرديم و اتفاقا در کارگاه نمايش حدود دو سال قبل از انقلاب در نمايش شبيخون نقش يک زن و شوهر را بازي کرديم. من، شهره، رضا ژيان، رضا رويگري و … که آقاي سيروس ابراهيم زاده به عنوان کارگردان مهمان در کارگاه نمايش اين تئاتر را نوشته بودند و کارگرداني ميکردند.
کارگاه نمايش يک مرکز بسيار آوانگارد بود. پيتر بروک، رابرت ويلسن، يرژي گروتوفسکي و از اين قبيل تئاتريهاي بزرگ دنيا درآن مرکز رفت و آمد داشتند. من در آخرين جشنهنر شيراز با رابرت ويلسن کار کردم. بعضي از بچههاي کارگاه با پيتر بروک در نمايشنامه ارگاسم که در نقش رستم اجرا شد کار کردند.
آيا آن زمان فکر ميکرديد که روزي با شهره ازدواج کنيد؟
آن موقع بچهها ميگفتند آخرين دو نفري که بتوانند سر يک ميز بشينند و با هم قهوه بخورند من و شهره هستيم. وقتي ازدواج کرديم بعضي ازدوستان ميگفتند که ما ظرف چند هفته از هم جدا ميشويم ولي به لطف خدا الان حدود سي سال از ازدواج سرشار از عشق و علاقه ما ميگذرد.
از وقتي که در اختيار ما قرارداديد تشکر ميکنيم و منتظر هستيم تا اجراي دوم شاعر نقرهاي را ژانويه در ونکوور ببينيم.

Comments