top of page
Search


داوودهای قنبری
دکتر! این روزها وقتی در خیابان قدم می زنم چشم می اندازم ببینم می توانم آدم های شبیه خودم را ببینم یا نه!


استاد و شیطان
استاد با فنجانی از قهوه و کتابی که تا وسط هایش را خوانده، روی کاناپه لم داده بود. ساعت نه شب را نشان می داد و هنوز زنش از مهمانی نیامده بود.


جلسه بانک مرکزی ناکجا آباد
معاون رییس بانک مرکزی: خیلی وقته منتظریم. آقای رییس دیر کرده. می گم جلسه رو شروع کنیم. اگه خروجی نداشته باشیم. فردا بازار می ترکه


خاطرات یک روانپزشک
مریض اولی می گفت احساس می کند به غیر از خودش، دو نفر دیگر هم در سرش زندگی می کنند. حتی اسم هایشان را هم می دانست.


از دفترچه ی خاطرات یک استاد نابهنجار
امروز دستی دستی خودم را بدبخت کردم. بطوریکه نتوانستم کلاس درسم را تمام کنم.


تاکسیدرمی ها در قرنطینه
بعد از اعلام ورود کرونا مثل آدم های متمدن با زنم مهشید در قرنطینه ی خانگی نشسته بودیم و احساس متمدن بودن و البته همذات پنداری با کل جهان...


قرنطینه سرمست
زندگی در قرنطینه خوشی های خودش را دارد. خوش نشینی است. اما این تنها یک طرف ماجراست. به طوری که من مدتهاست از احتمال آغاز زندگی در دوران پسا
bottom of page



