top of page
Search


عمه کارآفرین میشود
عمه قیچی به دست وارد محوطه شد.
-سلام.
+زهرمار! تو کار و زندگی نداری هر روز هر روز اینجا پلاسی؟


عمه خانم پروتکلها را میشکند
-میخوام برم نذر اون خدا بیامرز رو به جا بیارم. نذر کرده بود امسال محرم تو خونهاش نذری بده.


عمه به زندان علاقمند میشود
آمدم ملاقات عمه خانم! این بار در ندامتگاهی معروف. عمه با چادری پر از نقش ترازو روبهرویم نشست.


عمه در هلفدونی
وارد اتاق ملاقات ندامتگاه شدم. عمه با چادر مخصوص زندانیان روی صندلی نشسته بود منتظر.
عمه جان! چرا دستگیرتون کردن؟
الکی! اشتباهی منو گرفتن


عمه خانوم و عشقِ عباس
چند هفتهای بود از عمه خانوم خبری نداشتم. دسته گلی خریدم و رفتم آسایشگاه. در حیاط آسایشگاه عمه خانوم داشت با پیرمردی قد بلند منچ بازی میکرد
bottom of page

